احساس میکنم که آزادم..امامن جاموندم تویه دنیای مکعبی ازجنس شیشه..
آسمونوشفاف میبینم..خیال میکنم دنیاوآرزوهاموهمینجااگه دست درازکنم بدست میارم..فقط کافیه بلندشم وراه بیفتم ..
فقط کافیه که گذشته روجابزارم وسربرنگردونم..
میخوام رهاکنم این بندو برم اماهنوزراه نیفتاده درست باسر میخورم توی این دیوارشیشه ای..
برمیگردم باصورت میرم توی شیشه اونطرف دیگه..
همه خروجی ها رو ازخودت بستی..
همه ورودی ها به خودت روهم قفل کردی..
این چهاردیواری شیشه ای که من زندانیم..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر