۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دلم میخوادیه نفربیاددنبالم.نشناسمش.هیچ کاری هم باهاش نداشته باشم.اونم هیچ کاری نداشته باشه.حرفم نزنه.مثل این باشه که وظیفش باشه وسفارش شده باشه بیاددنبالم وببره  منویه ساعتی دورشهربگردونه ومن خیابونهاوآدمهارونگاه کنم.بعدکه خلوت شدخیابونهاوخسته شدم منوبیاره دم درخونمون برسونه.همین.
-همین الان اگه به زهرااینهایادوستای ماشین دارم بگن پامیشن میان اما نمیخوام مجبورباشم هیچ حرفی بزنم.میخوام اصن فقط راننده باشه نه آدم.میخوام فقط نگاه کنم. اصن الان حوصله هیچ آشناییو ندارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر