۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

نمیدونم چی میخوام..خیلی خونه خوبه..خیلی خوشحالم که توبچه ها غرق میشم وغوطه میخورم وواقعاهمه چی یادم میره..یه زمانی اون اولاکه اینهادنیااومده بودن ، دیدن ایننها حتی برام حسرت باربود..اینکه تونیستی این روزهاشوتوببینی..من تعریف کنم ازشون..عکساشونوباافتخارنشون بدم..چمیدونم..اماحالازیادبه این احساسم میدون نمیدم..میزارم لذت ببرم کامل وتنهایی ازشون..ولی همش این نیست بااینکه الان بالاترین خوشی وخوشحالی توزندگیم همین لحظه هاست بااینحال زود خسته میشم..زودسرم دردمیگیره ومیام دوباره کزمیکنم تواتاقم..ظرفیت هیچ نوع خوشحالی ای وبی خیالی ای روندارم..مثل یه معتادبه غمگین بودن و کنج عزلت فرورفتن دوباره سرازتنهایی درمیارم..یه حدی فراغت میتونم داشته باشم انگارهمه غم وحسرتم که برای چنددقیقه ای ساعتی که نگه داشته میشه تامن فراموش کنم یه جوری تلنبارمیشه تووجودم که دیگه داره سرریزمیشه..بایدزودی برگردم به حال خودم که غصه دوباره فعالیت خوشوشروع کنه..دوباره رخوت وبی حالی وبی تفاوتی بریزه تووجودم..یه وقتی عقب نمونه!
نمیفهمم دردم چیه..یعنی میفهمم..امااگه درمانشومیفهمیدم..اگه بود!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر