۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

یه زمانی واسه اینکه یه بهونه پیداکنم که بیام تهران چه استرسی چه اضطرابی رو چندهفته طی میکردم تا خونه جوری رفتارکنم که طبیعیه بهونه غیرعادیم واسه رفتن..
واسه یه روزبیشترموندن تهران چه قدراذیت میشدم خونه زهراچقدرسختم میشد که فقط یه روزبیشتراحتمالشوپیداکنم که بازهم بشه ..روم هم نمیشددوباره بگم فردا هم میشه؟ امامیموندم شایدمثلا معجزه ای بشه به دلش ..بخواد تویه سری اومدنم به تهران بیشترازدوبارهموببینیم..
فکرمیکردم تهرانو دوست دارم..بااولین بارکه جدی شد موندنم وتازه جامو خونه هم پیداکرده بودم یه ماه پیش همون فرداش فرارکردم..یه ثانیه بیشتربرام تحملش ممکن نبودهفته بعدهم همینطور..حالااما عادت کردم..به اینکه باورکردم هوای اونجادیگه هوای یه نفرنیست..
من حتی نمیفهمیدم تهران انقدربزرگه وانقدرازینجاتا اونجاش دوره..نمیفهمیدم که مثلا دوروبرآزادی وترمینالش  چقدروحشتناکه تحملش وباورنمیکنم یه زمانی ترمینال جنوبوبااونهمه ساعت های وقت وبی وقتش طاقت میاوردم..
حالا هرکی ازم میپرسه تهران خوبه ؟ خوش میگذره میری میگردی حسابی؟
جواب میدم آره حصارک تادانشگاه خیلی خوبه!ما آخردنیاست خونمون..زهرامیگه رفتی رفتیا حاج حاجی مکه ! نه؟ میگم من اگه ازپونک پایین تراومدم سمت توهم به خدامیام دوست دارم بیام اما اونورا خیلی آشناست..
خلاصه چه حالا ساده شده اومدنم..موندنم..برنگشتنم حتی..
یه روزبیشتر..دوروزبیشتر..صدروز..
بهونه م اما..
چطورازبغض هنوزنترکیدم نمیدونم..
چطورهنوز زنده م ..
نمیدونم..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر