خجالت میکشم ازخدابااینطورنمازخواندنم..انقدرکه فکر میکنم حین نماز..یادم میره شمارکعتهارو گاهی همانطورکه دارم خیال میکنم به خودم میام میبینم ساکت شدم لحظاتی رو..
یادم میاداون دوسه سال پیشاکه دیگه باخدالج کرده بودم وهمه بدبختیهانفوذکرده بودن توزندگیم همون وقتها که دیگه کلا وجودخداروهیچ به حساب نمیاوردم..یاشایدفکرمیکردم خداهست اماکاری به کارمون نداره..یعنی قرارنبوده ازاول کاری به کارخواسته ها وکلا روزگاربنده هاش داشته باشه این مابودیم که خیال میکردیم خداهنوزهم احساس مسعولیت میکنه وحقیقت این بوده که اگه کاری هم ازدستش بدمیومده نمیکرده یااصلا قرارنبوده صدای خواسته های ماروبشنوه وبه حرف ماگوش کنه! آره همون وقتا که کلا من راه خودمومیرفتم وخداراه خوشومی رفت همون وقت که درست انداختم خودمو تویه چاله بزرگ آخر! یادم میادیه باری ساراگفت آره تونمازنمیخونی که خداکمکت کنه ازین سردرگمی درآی..
من چقدراون لحظه بغضم گرفته بود..فکرمیکنم من فقط همینوگفتم برای من نمازخوندن یادآورهمه التماس ها ونذرونیازهاو دعاهامه که اجابت نشد..نمیدونم شایدهم اصلااین حرفوبلندنگفتم وتودلم گفتم شایدخجالت کشیدم شایدهم نه ! شایدچون دیگه هیچ راهی اونموقع واسه برگشت نداشتم بی رودربایستی حقیقتو بی پرده فاحش کردم.یادم میادکه اونموقع چه حال زارونزارمفلوکانه ای داشتم..یادم میاد قبل انداختن خودموتو چاه به اون بزرگی باخدالج کرده بودم وبعددیگه اونموقع رسیدم به قهر..کاری نداشتم به کارش!حرفاشوگوش میکردم اماباهاش دیگه حرفی نداشتم!
آره اینجوری بود که دست خودم نبود اگه میخواستم بشینم سرنماز..سرمحجوب بودن..سرباحیابودن..سرهرچی که دخترخوب بودن بودبرام یه معناداشت واین خیلی زیادآزارم میداد..یه جوری بودکه انگارقطع شده بود همه راه های تماس من باخدا..بهونه همه نشستنم پای درگاه خدا یکی بودوبس..جوردیگه ای اصلابلدنبودم ویادم نمی اومد!
من برای فرار از اون یک بهونه ازخداهم بایدفرارمیکردم!
خدای من خدای ...بود
حالا هنوزهم هست..امااول خدای خودمه..
بعدکه برگشتم و آشتیمون شد واقعا باهمه آغوشش پذیرفتم و من باتمام وجودم اینوحس کردم ! نمیگم الان خیلی بنده خوبیم واما دید تلاش کردم که برگردم..
من خیلی خوشبختم که حس کردم خدا انقدرمستقیم دست کشید روی سدم سرم ومعجزاتشوبه چشم دیدم وحتی سختی ها ومشکلاتی که کشیدم میدونم لازم بوده که بیشترازین تنبیه بشم گاهی فکرمیکنم لیاقت همین توجهات تازه شوندارم! بااینکه بعضی ازدوروبریام میگن وای تودیگه بست بود تودیگه حقت بود زندگیت آروم شه..
اون اولا که تازه برگشته بودم بعداینکه اون ضربه باعث ششدبه چشم وبه دل ببینم که چکارکردم وچه به روزخودم وخودت آوردم ازتوبه میترسیدم! انقدرگناه توخوردوجودم رفته بود ازخودم میترسیدم که نکنه توبه کنم وبعددوباره گناه واشتباه کنم وبازهمون بشه وهمون..نمیتونستم خودموبشناسم واعتمادی به خودم نبود..
حالاامااصلا نه ازتوبه نمیترسم که دست ودلم به آلودگی نمیره..
اصلانیازی نیست که بترسم که فکرشم نمیکنم واین بزرگترین خوشبختیمه ..
یادم میاداون دوسه سال پیشاکه دیگه باخدالج کرده بودم وهمه بدبختیهانفوذکرده بودن توزندگیم همون وقتها که دیگه کلا وجودخداروهیچ به حساب نمیاوردم..یاشایدفکرمیکردم خداهست اماکاری به کارمون نداره..یعنی قرارنبوده ازاول کاری به کارخواسته ها وکلا روزگاربنده هاش داشته باشه این مابودیم که خیال میکردیم خداهنوزهم احساس مسعولیت میکنه وحقیقت این بوده که اگه کاری هم ازدستش بدمیومده نمیکرده یااصلا قرارنبوده صدای خواسته های ماروبشنوه وبه حرف ماگوش کنه! آره همون وقتا که کلا من راه خودمومیرفتم وخداراه خوشومی رفت همون وقت که درست انداختم خودمو تویه چاله بزرگ آخر! یادم میادیه باری ساراگفت آره تونمازنمیخونی که خداکمکت کنه ازین سردرگمی درآی..
من چقدراون لحظه بغضم گرفته بود..فکرمیکنم من فقط همینوگفتم برای من نمازخوندن یادآورهمه التماس ها ونذرونیازهاو دعاهامه که اجابت نشد..نمیدونم شایدهم اصلااین حرفوبلندنگفتم وتودلم گفتم شایدخجالت کشیدم شایدهم نه ! شایدچون دیگه هیچ راهی اونموقع واسه برگشت نداشتم بی رودربایستی حقیقتو بی پرده فاحش کردم.یادم میادکه اونموقع چه حال زارونزارمفلوکانه ای داشتم..یادم میاد قبل انداختن خودموتو چاه به اون بزرگی باخدالج کرده بودم وبعددیگه اونموقع رسیدم به قهر..کاری نداشتم به کارش!حرفاشوگوش میکردم اماباهاش دیگه حرفی نداشتم!
آره اینجوری بود که دست خودم نبود اگه میخواستم بشینم سرنماز..سرمحجوب بودن..سرباحیابودن..سرهرچی که دخترخوب بودن بودبرام یه معناداشت واین خیلی زیادآزارم میداد..یه جوری بودکه انگارقطع شده بود همه راه های تماس من باخدا..بهونه همه نشستنم پای درگاه خدا یکی بودوبس..جوردیگه ای اصلابلدنبودم ویادم نمی اومد!
من برای فرار از اون یک بهونه ازخداهم بایدفرارمیکردم!
خدای من خدای ...بود
حالا هنوزهم هست..امااول خدای خودمه..
بعدکه برگشتم و آشتیمون شد واقعا باهمه آغوشش پذیرفتم و من باتمام وجودم اینوحس کردم ! نمیگم الان خیلی بنده خوبیم واما دید تلاش کردم که برگردم..
من خیلی خوشبختم که حس کردم خدا انقدرمستقیم دست کشید روی سدم سرم ومعجزاتشوبه چشم دیدم وحتی سختی ها ومشکلاتی که کشیدم میدونم لازم بوده که بیشترازین تنبیه بشم گاهی فکرمیکنم لیاقت همین توجهات تازه شوندارم! بااینکه بعضی ازدوروبریام میگن وای تودیگه بست بود تودیگه حقت بود زندگیت آروم شه..
اون اولا که تازه برگشته بودم بعداینکه اون ضربه باعث ششدبه چشم وبه دل ببینم که چکارکردم وچه به روزخودم وخودت آوردم ازتوبه میترسیدم! انقدرگناه توخوردوجودم رفته بود ازخودم میترسیدم که نکنه توبه کنم وبعددوباره گناه واشتباه کنم وبازهمون بشه وهمون..نمیتونستم خودموبشناسم واعتمادی به خودم نبود..
حالاامااصلا نه ازتوبه نمیترسم که دست ودلم به آلودگی نمیره..
اصلانیازی نیست که بترسم که فکرشم نمیکنم واین بزرگترین خوشبختیمه ..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر