۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

دیروقت 2

الان تازه رسیدم خونه!
اصن فکرنمیکردم انقدرادعامیکردم که من نترسم وازپس خودم بربیام این ازآب دربیام وبه هودم توخیابون بلرزم

سه ربع وایسادم دم ایستگاهی نزدیکای عباس آباد نمیدونم کجا..
فکرکنم گریه م دراومده بود که ازچندتااپسره که تنها آدمی بودن که دیده میشد ازاونرف خیابون دادزدم پرسیدم بی آرتی دیگه نمیاد.اومد اینطرف خیابون وگفت نه میاد.بعددوباره برگشت گفت چیزی شده کمکتون کنم.رومو برگردوندم گفتم نه مرشی ده دقیقه بعدبودکه دوباره اومدن وگفتن ماتاونک میریم بیاین همراهمون جای خواهرمون مابچه های همین باشگاه اینجاییم. قیافتون خیلی ناجور ترسیده..گفتم نه مرسی من منتظراتوبوسم..نمیدونم چی گفتن بعد که
من یه نگاهی به ماشین های عبوری ترسناکو مردهای ترسناکترمعتادتوخیابون کردم وبارونی که داشت قاطی اشکهای صورتم میشد کردم وسوارشدم!

مسیرشون تا نک بودازماشینها پرسیدند ماشین پونک عست گفتند نه گذریه فقط..راه افتادنددوباره  بااینکه مسیرشون انگارنبودوسرنیایش دوباره پرسیدند ومطمعن شدند پیادم کردن وایستادند که سوارشم وراه بیفتم و من هم براشون دست تکون دادم ازتوماشین!ورفتندو همین..
تمام طول راه عین این مادربزرگا داشتم ایتالکرسی  زیرلب میخوندم

-اولین لحظه ای که فهمیدم بدبخت توخیابونهاموندم نمیدونم به کی پناه ببرم نه بی ارتی میومد نه تاکسی بود نه جرعت شخصی داشتم .نه آزانس میشناختم اون دوروبر نه مغازه ای بازبودکه من بدونم واقعابرام آزانس میفرسته..
فقط فکرکردم گوشیوبردارم وبه یه شماره ای که همیشه زنگ میزدم زنگ بزنم وگریه کنم که تنهاموندم وهیچکیو ندارم بعدیادم رفت که چندسالی گذشته..
-این کلاسه زودترتموم شه به استرس برگشتنش هیچی نمی ارزه
-ازاول نبایدبه بابامیگفتم که اونموبسپازه به شوهرزهرا وبعدزهراتعارف نکنه بنده خدا فکرکرده من خودم میتونم بیام.بعدمن به غرورم بربخوره  روبندازم ودوباره تاکیدکنم دروقته  بعدلج کنم که نگم دوباره که گیرموندم بعد اون دختره دفعه قبلی هم بره بعد همه بچه های کلاس برن من بمونم وحوضم!منوبگو که خسرومملکت خویشم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر