۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه

همين الان خوابتو ديدم که از خواب پاشدم..
ازاينکه روحم انقدر درگير گذشته ست و من نمى تونم براش کارى کنم ناراحتم..
ازاينکه واسه يه خواب که حتى تو خواب هم مطمعنم مى دونم که خوابه دارم جون ميدم عذاب مى کشم ناراحتم..
از اينکه نتونستم از گذشته عبور کنم و به زندگى سلام تازه بگم ناراحتم..
ازاينکه مى دونم اون بخش از زندگيم که تو گذشته جا مونده نمى تونه جايي تو آينده م واکنه ناراحتم..
اينکه اين رو بپذيرم که فقط يه دور باطله اگه ازاين جايي که دورمن ديگه نه قفسيه نه بنديه بال بزنم و جاى ديگه اى بشينم بازهم خواهم برگشت همين جايى که هستم ناراحتم..
ازاينکه بخشى در من مرده و عين مرده متحرک فقط اداى آطم هاى شادو پويا و فعال و خواستار موفقيت رو در ميلرن ناراحتم..
از زندگى با اجبارش براى لبخند زدن در حالى که محکومت مى کنه به انتخاب و تقديرش بدون اراده من بيزارم
از زندگى با همه زجرى که تو اين همه سالهايى که گذشت تحميلم کرد دلگيرم
شايد هم از خدا..
من بنده خوبى نبودم مى دونم اما تو..
اونقدرهايى که خدابودى
خداى خوبى نبودى..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر