۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

فکر مى کنم هيچ وقت خوب نمى شم..
هيچ وقت آروم نمى گيرم..
چکار کرديم با خودمون که اينطور پاره اى از روح وتن هم شديم..
من مدتهاست آروم ندارم..
گفتم که اداى زندگى رو در مى آرم..
اين چه حاليه اين چه اتفاقى ه که افتاد..
اين چه درديه اين چه زجريه اين چه..
خدايا..
هر اتفاقى هر چقدر زمان مى گذره.. هيچ تغييرى نمىفته..
فقط گاهى رنگ مى بازه و دوباره از نو قوى تر رنگ مى گيره..
انگار براى فريب دادن ماست که گاهى تظاهر مى کنه که زندگى جور ديگه اى هم مى تونه ادامه پيدا کنه تا تو اون آرمش ما دوباره از درون قوى تر ريشه بگيره..
وقتى حواسمون نيست..
وقتي يادمون نيست..
وقتي تصور مى کنيم که ميشه بدون هم دور از هم زندگى کرد..
خدايا..
اين چه نيرويى ه..
اين چه عظمتيه..
خواهش مى کنم ازت هردومونو آروم کن..
بيا دستمون رو  بگير و راه رو نشون بده..
بيا جور ديگه اى باهامون مهربون باش..
مى دونم بنده ازمنى که اينهمه محتاجتم نمک نشناس تر پىدا نمى شه..
اما تونگام نکنى از کى بخوام..به چه اميدى هرروز اين دنياى... رو ادامه بدم..
خالى ام.آواره ام..انگار مال اين دنيا نيستم..کارى از دستم برنمى آد..يه چرخه باطل از خواستن براى فراموش کردن و نتوانستن رو سير مى کنن..
حس مى کنم هيچ وقت خوب نمى شم..اين هميشه هست زير پوست ..کنار رگ هاى گردنم يه شيشه برنده ست که سرمو بچرخونم که ازت برگردونم خودمو اول زدم..
چرا من نمى تونم مث همه آدمهاى عادى زندگى کنم..
چرا من نمى تونم اين غم رو ازوجودم دور کنن..
چرا من نمى تونم اين درد رو فراموش کنم..
چرا من نمى تونم از جام پاشم بدون اينکه لنگ بزنم..
خدايا..
چرامن نمى تونم بدون اينکه جايى تو سينه ام بسوزه نفس عميق بکشم..
چرا نه راه پيش هست نه راه پس ..
خداجونم..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر