چقدر اين وقت سحر غم انگيزه..
صبح ها که پاميشم تا دقايقى اگه زچد پاشده باشم هم همينجوره..اما اين سحرها دارن آتيشم مى کشن..
پارسال اين وقت هاى سال هيچى نمى دونستم..
هيچى..
هنوز اميدواربودم به خيلى چيزها و نااميد بودم از خيلى چيزهاى ديگه..
خيلى حال غريبى دارم..همش حس مى کنم مى خواد اتفاقى بيفته..يه اتفاق که از ريشه يا خشکم مى کنه يا دوباره سبزم مى کنه..
انقدر مدتهاست هيچ روشنى هيچ کورسويى اميد از هيچ چى نديدم خودمو لايقه خوشحالى نمى دونم..
دارم باورم ميشه اون روزى که داشتن خوشبختى و آرامش و بين بنده هاى خدا تقسيم مى کردند و هرکى سهمشو مى گرفت من داشتم لابد خودمو لوس مى کردم!يا لج کردم گفتم که نه اينقدر کمه من اصلا هيچى نمى خوام بعد هم رفتم يه گوشه قهر کردم و هيچ کى هم نيومد نازمو بکشه همون هم که برام کنار گذاشته بودند بردند و خوردند..
ومن موندم وخدا که هر روز بايد هرروز بايد جيره روزمو از خدا با دعا و نذر و.. بخوام..
که خدايا منو يادت نره..
۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر