چند روزيه که نه چند وقتيه نمى فهمم چمه..
اشکم دم مشکمه..
بغضمه دلم انداره گنجشک شده
احساس غربت و تنهايي مى کنم
سقف آسمون اندازه قدم شده کمى کوتاهتر حتى انقدر که بايد کمى خم و دولا راه برم..
خلاصه اصلا حالم خوب نيست
شاه عبدالعظيم هم حالمو بهتر نکرد
اونم حتى براى اولين باراونم حتى وقتى رفتم اونجا فهميدم اون صحن رو اون فضا رو من قبلا يه جايي يه روزى يه وقتى ديده بودم انگار که قبلا اومده باشم..
اما نيومده بودم هيچ وقت..اونم تو دنياى واقعى نه!
اونجارا به خواب ديده بودم
مثل شازده حسين ،قزوين..
وقتى اون وقت که همراهش رفتم رفتم برام آشنا بود..انگار که قبلا رفته باشم..
حالا چه رفته باشم حتى هم..
بازهم حالم خوب نشد که نشد..
اين بى تابي يکى دو هفته است به جونم افتاده..
خواب زدرست و حسابى که ندارم..
بيدارى هم دست و دلم از هرکارى رو برگردونده..
خدافقط کار خودته..
تنهام مى زارى..
يهو خودمو مى بينم تنها و بى کس..
بهد ازدرو نگام مى کنى و مى گى ديدى گفتم!
اى خدا تو هميشه مى خواى به من نشون بدى که ديدى گفتم
ديدى!خوبت شد!
خداجونم چقدر درس.چقدر امتحان
خدايا پس کى قراره زندگى واقعى کنم..
کى قراره آروم بگيرم..
جوونيم رفت ها..
تموم شد..
ديگه چيزى براى تفاوت داشتن نمى مونه ها..
به اين وقت و به اين روزها خداجونم هوامو داشته باش..
۱۳۹۳ تیر ۱۴, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر