۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه

يه ماه رمضون ديگه هم رفت..دلم گرفته اون ته تهاش..
زندگى خيلى جدى و واقعى شده..چشم رو هم مى زارم روز شب ميشه و شب روز ميشه..يه تغييراتى دادم به زندگيم...
اما خيلى از آينده مى ترسم..خيلى برام گنگ و غيرقابل پيش بينى انقدر که فکر مى کنم هرروز ممکنه منو با يه اتفاق تازه غافلگيرکنه..
پروپوزال رو واسه پايان نامه آماده کردم که همون اوايل مهر شروع کنم که اگه خدا بخواد خيلى زود تمومش کنم..الان هم مشغول نوشتن و تجربه يه مقاله واسه يه همايش تو مشهدم..هم مى رم ايشالله زيارت..
ديگه اينکه کار بدى نمى کنم..اما کار خوبى هم نمى کنم..فقط دارم عمر مى گذرونم..احتمالا امسال اگه خدابخواد مشغول به کار هم ميشم وقراره تهران موندگار بشم..
فعلا چند ماهيه که دو روز از هفته تو دفتر نشريه دانشگاه همکار دانشجوام و با اديت مقاله ها  سرو کله مى زنم..
تا ببينم زندگى چطور پيش مى ره..
تنهايي جز گاهى وقت ها خيلى سخت نيست.
اگه کمتر بهم فکر کنى..
من هم کمتر به خاطرم مياد..
چند شب پيش ها. نصفه شبى بيدار شدم شايد هم نوشتم اون روزها روزه هم نمى گرفتم.. وقتى مى خواى باهام حرف بزنى هنوز مى فهمم..وقتى درد گاهى امونتو مثل قديم ها که نه اما خوب بازهم طاقتتو مى گيره بيدار مى شم..
عصبانى مى شم از اين حال..
يه حالى ميشم..که نرم هيچى ازت نبينم.
هرچى که پشت سرم گذاشتم.
بعد مى بينم صبح  بى اراده تو خواب بيدارى مى شنوم صداتو وحرفاتو..

اما چيزى ندارم بگم حتى اگه داشتم ديگه کارى ندارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر