۱۳۹۳ تیر ۱۵, یکشنبه

هر روز مى گذره.. اما اين دل من همونه حالش که همونه..
هيچى عوض نمى شه..
اين آتيش افتاده به جونش و آروم نمى گيره...
نمى تونم بفهمم اين آشوب از اون سربندى ه که به خيالم بريده بودم ه..يا..يک خودآشوبيه ساختگى به يادعادته قديم..
همش دارم دعا مى کنم..
اما اصن خودم هم نمى دونم از خدا چى مى خوام..
وقتى دارم دعا مى کتم نمى تونم تمرکز کنم..
نمى تونم بخوام..چيزى بگم چيزى بخوام..
فقط مى خوام که خدا حالمو ببينه ..
فقط نگام کنه و خودش تصميم بگيره..
من که از خودم هيچ اختيارى واسه زندگيم ندارم..
تنها اختيارم تو گناه کردنه..
نه تو بدست آوردن نه تو موفقيت نه تو خوشبختى..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر