من ازطلوعی دل انگیز می آیم
به مقصدغروبی
که هنوزصفتش رانمی دانم
نقطه ای
که عاقبت آن جاخواهم ایستاد
وتو
یادرآغوشم میکشی
که بمانم
یابه شانه ام می زنی
که بروم
نزدیک شده ام
فقط چندقدم..؟!
من که حواس ندارم
لااقل تو شمارش نفس هایم راداشته باش!
:
فکرمیکنم دیگه باید بگم..
اینکه چطوربگم رو خیلی بهش فکرنکردم..فقطدلم میخواد ساده ومستقیم بگم...که اگه هنوزبه تلنگری برغرورت می ارزم به بازگشت فکرکن..من هنوزهم برای آنچه که داره ناباورانه مقابل چشمهام جون میده جون می دم..
امامیخوام بگم..با اینکه هنوزم باهمه دردورنجش دلم باگذشته ست اما نمیدونم که باید چکارکنم ودیگه نمیتونم که تنهاباشم..
میخوام اینویک باربرای تمام عمرم بدونم که اگه همه همه امیدت ازباهم بودنمون ناامیدشده بگو که من برای همیشه برم..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر