میخواستم بگم شما که بااونامیری بامن چرا..بعددیدم دارم خودموهم..!
من نگفتم فرشته شدم ! اصلا من شیطانیم که هرروزمواظب خودمم.من بدیم که دارم تماما باخودم میجنگم که دست ازپاخطانکنم!اگه این عوض شدن نیست اما هرچه که هستم دارم همه تلاشمومیکنم که خوب باشم!اینجوری آرومم! اینوبه خاطرهیچ کس نمیکنم که ازخدامیترسم!به خاطراینکه بتونم خودموتحمل کنم!حتی اگه این جنس من نیست!حتی اگه این تلاش به حساب میاد نه حقیقت وجودم!حتی اگه بهم نمیاد!میدونم برات باورش سخته!منم اگه به طورحتم جای تو بودم برام صددرصد غیرقابل باوربود!اما توازمن انسان تربودی همیشه..ومگه اینکه دلیل محکمی برام ازسمت مقابلم پیدامیشدکه مطمعنم میکردبه این سندبه این حکم به این نشونه اودیگه نمیتونه..!من میترسم اینوبگم! اماخداتنهاشاهد ودلیلمه...وبعدهم به خودم ودلم وگذشتم بدهکارم!چون اونجورکه گفتی اگه راست باشه بخشیدیم..اما من که خودمونبخشیدم..مجبورم خوب باشم!
به خدااینکه میگم دلم میخوادببینمت میدونم چقدرمسولیت داره برام! میدونم چقدرممکنه ناراحتت کنم میترسم ببینم باهات چکارکردم..من طاقتشوندارم هزارباربراخودم سخت تره.اصلا ممکنه ازراهم برگردم وپشیمون به خاطرتو..می ترسم انقدرکه همین الان پشبمونم..اما مدتهاست که دارم احساس میکنم دیرشده..داره دیرمیشه..نمیدونم داره چه اتفاقی میفته ویاقراره بیفته اما نگرانم نگرانم وانگاراین نگرانیم ربطی به دیدنت داره..میترسم حسرت بخورم میترسم دیربشه..به خدامن ازتوبی انگیزه ترم..من ازتوبی تفاوت ترم..اماهنوزهم برای دلم تفاوتی هست..
هرچندکه هیچ انتظاری هیچ خواسته ای هیچ مقصودی هیچ هیچ چی این میون نیست..جزخوددیدنت..بدون هیچ خاطره ای..به خیالم میشددنیارودوربزنیم وخودمون روفریب بدیم ساعتی..برگردیم به یکی ازروزهای خوب که هنوزاتفاق بدی ازسمت من صورت نگرفته بود..فکرکردم میشه...فکرکردم شایدبشه..شایدبشه! البته همه سختیش وطاقتش وابسته به توبودکه ببینی میتونه یا میشه که بشه..
که به خدابرای من همین رویا وجرعت گفتنش همین که توبازصبوری کردی وسکوت و تندی نکردی..بازهم محبت دیگه ای به حساب میومدکه پشیمونم کردو ازخودم بدم اومد باز..واینکه تنهاکاری که بلدم بازهم گریه ست..
اماباهمه اینهابرای تواگه فرق نمیکنه..برای من فرق میکنه..برای یه آدم دیگه فرق میکنه..
۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر