دروبازکردم میرم تواتاق.اتاقمم دروکه بازمیکنی یکی دوقدم تاتخت بیشترفاصله نداره میبینم سارادرست پشت درتونورکم نشسته داره نمازمیخونه منم پاموگذاشتم دقیقا روجانمازخودم..!
مهدی هم دولاشده همون دوروبرا هی تکرارمیکنه الله وببک!
-مطمعن بودم جانمازم توکیفم بود!! بعدازتموم شدن نمازش هم دیدم دوباره سرجاشه!اصلا نفهمیدم بالاخره چطورشد..منم میترسیدم شاید چیزی هنوزتوخاطرش باشه وازم سوالی بپرسه به روی خودم نیاوردم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر