مثلا اینکه بدبخت ترین آدمهایی مثل من باتمام دلشون اینو تجربه کردندکه اززندگی نصفه ونیمه بودنوفقط بلدبودند..
خوب بلدندازدست بدنو وحسرت خوردنو برای خودشون تمام بسازند..
به اندازه سهم خودش که چیزی نیست خوب بلدندشرمساری روبه تمام برسونند که به جای اون همه قول و وعده که ناتمام گذاشتندبیکارننشسته باشند..
محبتتوهمیشه تمام میخواستم اما خودم نیمه تمام .. نتونستم تمام راه باتوبیام..
چراازیه وقتی اعتمادداشتن بهت روازدوست داشتنت جداکردم..این دوتاخیلی ساده بدون هم ناتمامند..
آیامن اینهمه آدم خنگی بودم همیشه ونمیدونستم که خیلی چیزهارونمیفهمیدم یانمیدیدم!
-راستش یه وقتایی شاید ازاین صحنه ها که دلم برایش قنج میرفت ،دنیابی رحمانه جلوی چشمهای من هم به طورمستقیم پیش میاورد.من همون وقت هم مطمعن بودم فقط یه رویای خیس ازش توآینده میبینم..خیلی خیلی قبل ترها..همیشه هم همون وقتهامنتظربودم مثلاتوهم ببینی و..چمیدونم!
-اما راست دیگر اینکه میدونم من اونوقتها خیلی ساده ترازین فکرمیکردم، توخیالم هم رویای توهمیشه ناتموم میموندتومغزم نمیگنجیداینهمه رویای دوردست!!
دروغ نگم..مثلا یه دوستی داشتی که بچه کوچیک داشت وشاید یکی دوساله..رفته بودی خونشون ومن اونوقت به همین نزدیکترین زندگی ساده و..!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر