بدنبود..نمیدونم بقیه چکارکردنداماسعیموکردم هرجی ازدستم برمیومد که بعدنگم میشدونشد..
یادچشمهای خوشحال مامان میفتادم دستم تندمیشد..بعدارمدتهادیده بودم میتونست خوشحال باشه.انگارخیلی به دخترش افتخارمیکردتواون حال وروزها..
اما حالا من که فکرمیکنم خداکاملا دستورمستقیم به فرشته هاداده بودتالطفشوشامل من کنند وگرنه توانتخاب علوم تحقیقات مجازنمیشدم
هیچی هم نشه..
این که دیدم خداهنوزحواسش بهم هست آرومم میکنه
چندروزه که واقعا احساس میکنم حتی خدامنوبانتیجه گیری های پنهانی پیش خودم وتصوراتی که ازخودم دارم داره مدام امتحانم میکنه.یه حالا آماده باش گرفتم شبیه شب های قبل امتحان!چمیدونم وقتی خودتی روزهات کاملاپرمیشه ازتعاملاتت باخدا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر