چقدر خوب که هنوزچیزهایی هستن که برام خوبند ومن مطلق ازیادآوریشون حالم خوب میشه!
قطاروایستگاه برام واقعامعنای سفرمیدن.از جدایی وخداحافظی شعرها وقصه ها..
ریل،صندلی، ایستگاه، مسافر، مبدا، مقصد..شایدهم قطارهای محلی وقدیمی وآروم بااون صدای یکنواخت که گوش آدم پرمیشد،اون همه هم ایستگاه به ایستگاه نگه میداشتند تومسیرهای کویری وپست وغیرمسکونی برام اون حسوداشته!یه دسته ای پیاده می شدندیه عده ای دوباره سوار همون قطارمیشدند برام غریب بود..اون هم وسط یه بیابون یه ایستگاه سوت وکورشبیه فیلمها..شایدهم چون هیچ وقت شهرمن ایستگاه قطارنداشت برام یه فرقی داشت و کل طول مسیر هیج وقت برام عادی نمیشد!شایدهم اینکه خوب ترین خاطرات بچه گیم مال اونوقتهابودکه مشهدمیرفتیم خونه مامان نزدیک ایستگاه راه آهن بودویکی از آرزوهامون رفتن اونجا وکتاب خریدن ازمثلاشهرکتاب اون زمان اونجا بود..هیچ جااونهمه کتاب نداشت.اونم کتاب های کانون پرورشی!بعضی وقتاباباهی اصرارمیکردوماهرسه تایی ترسو روبه زورسواریه قطاری میکرد وازیه درواگن سوارمیشدیم وازدردیگه پیاده میشدیم که مثلا خیلی ندید بدیدنمونیم وبگیم قطارسوارشدیم! وای من چقدرمیترسیدم که قطارهمون وقت راه بیفته ومااون توبمونیم!
...نوشت قطارو من همه اینهارو تصورکردم...بعداکه واقعاخودم سوارشدم..!وقتی خواستم برم سفرمکه وکلاس های قبل آموزشش..
چندبارهم بی برنامه قبلی ساعت 10 شب رفتم ایستگاه قطارشاهرودسوارقطارشدم 4 ،5 صبح رسیدم حرم!چقدراون وقت صبح اونهمه خلوت تواون سوزوسرمای سرصبح نمازخوندن خوب بود!چه امیدی چه چیزی تودلم بود که اونهمه انرژی داشتم وایمان داشتم که ...!
بعدبااولین قطارساعت 7 صبح برمیگشتم..
۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه
قطار
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر