۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

اینجاکه هستم یه نفرخیلی شبیه توبودیاشایدهم نبودوشایدمن فقط ازسرشدت دوری ودلتنگی بی جهت دلم میخواست شبیه توباشه!
اماانقدراین شباهت آزاردهنده بود که به صورت غیرطبیعی باخودم درگیربودم!به خودم  که اومدم دیدم درکمال تعجب داره تمام تلاششومیکنه دوروبر من باشه!
شبیه بودیانبود!نمیدونم اما صدای زنگ مکرر گوشی ای ازجیب که عامدانه به حالت سکوت مجبورمیشد آزارم میداد! باخودم احساس کردم این لحظه هم شبیه بود!!
بدم میومد ازاین دسته فعالیت های مضاعف !

این که مهم نیست ..مهم الان حال منه که خوندم!.. انقدربهت زدم که نمیدونم حالم دقیقا چجوریه..یه امشبولازم داشتم آروم وخوب بخوابم واسع فردا که حسابی الان سرم تیرمیکشه سرم داره گیج میره معده مم دوباره چنان دردی گرفته که عدم تحملش باعث شده تمام چین های صورتم پیدابشه!دیگه انگارنمیتونستم نفس بکشم واومدم بیرون. من خوندم درست داشتم وقتی فکر میکردم چقدربدم میاد..بعداحساس کردم چقدر این تصویرشبیه توشد!
باهمین حال وروزاحوال !که من حالم ازاین دسته بدمیشد!
دلم خواست ازته دلم یه جوردیگه که هیچ وقت گریه نکردم گریه کنم! تمام خیابون جلوی خودموگرفتم ووقتی راننده آزانس گذری که سوارشدم تاایستگاه ازم پول نگرفت بغضم ترکیدبعدازپیاده شدن به خشمی که تحقیرشده بودم پول نگرفت چون گفت برای کرایه سوارنکردم خوشم اومد سوارکردم.خواستم بمیرم.
دلم برای تنهایی وبدبختی خودم سوخت!
حالا همینجاروبرو نگاه مسافرهای هرمترویی که عبور میکنه دارم گریه میکنم اما نمیفهمم برای چی
اصلا نمیدونم.نمیتونم بلندشم ازجام حتی برسم تاخونه زهرا
احساس میکنم هیچ وقت حالم انقدربدنبود.
یه چیزی مونده بودهنوزکه فرق میکردبه خدامونده بود یه چیزی امادیگه نیست..نمیدونم نمیفهمم خستم.اصلا نمیفهمم براچی حالم اینجوری شده.به من چه ارتباطی داره.میخوام ففط برسم خونه..فقط برسم.

اینوچندبارنوشتم .چندبارگذاشتم گوشیو پایینودوباره نوشتم.چندبارپاک کردم وکم زیادکردم.الان حالم بهتره فقط خواستم بمونه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر