راستش اگر کاری نمی کنم این روزها، اگربه نظر می رسد زنی م که نشسته است روی صندلی های یک ایستگاه لعنتی و هیچ جایی برای رفتن ندارد،اگربااین که میدانم جایی برای ماندن هم ندارم و دوباره سوارقطارهمان مقصدمیشوم وهمچنان منتظرمیشینم..و اگر شبیه کسی م که جلوی قفس پرنده ای ایستاده است و خیلی دلش می خواهدبرای همیشه جای این پرنده باشد و در قفس باشد و خیالش راحت باشد که در قفس است و اگر نمی تواند پرواز کند به خاطر خودخواهی کس دیگری نیست، فقط و فقط به این خاطر است که من خودم نمی توانم رو به رو شوم با چیز های نا معلوم، به خاطر این است که خودم بلد نیستم،چیزی که تهش معلوم است برام ترسناک است و چیزی که تهش معلوم نیست دیگربرایم ترسناک تر میشود،مثلا ترسیدم ازآن همه آدم های زیادی که شناختم،می ترسم از این که دنیای اطرافم آنقدربزرگ بشود که نتوانم در ذهن خودم جمع و جورش بکنم،می ترسم یادم برود با کدام یکی از آدم ها با کدام خصوصیاتم رو به رو شده ام، از این که رابطه ها ودوستی هایم من را با خودشان ببرند و دیگر من نباشم که باب میل خودم دنیایم را بسازم میترسم ازاینکه دلم بخواهد آدم دیگری باشم که نیستم! دنیای سختی است، در کنار هرکسی که قرار می گیری یک سری چیزها را از دست می دهی، طوری هم از دست می دهی که حتی خودت متوجه نمیشوی از دست داده ای، در کنار هر کسی که قرار می گیری یک سری چیزها به دست می آوری که خودت هم خبر نداری.من نمیخواهم بدست بیوارم..تنهامدام نگران ازدست دادن بیشترهستم..این نگرانی همیشگی..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر