۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

این فقط یک رویاست و..

دلم میخواهدمثلا....مثلا...بدون اینکه هیچ کداممان بدانیم! برویم همین تیاترشهرکه به گذشته بدهکاریم!که مطمعنم قول این یکی را توحتمابه من داده بودی! باآنکه به خیالم بارهاقراربود!امایامن دیرمیرسیدم یاتو..
بله..برویم صورت خالی چشم انتظار گذشته راساعتی غافلگیرکنیم.هردوبرویم خیلی اتفاقی سریک نمایش بشینیم اما نه من هیچ حرفی بزنم نه توهیچ گله ای بکنی..توخاطرت نباشدچه اتفاقی برای رویای من افتاد وچه کردم و من چندساعت فقط چندساعت ازیک روز روزهایم یادم برودچقدرگناهکارم!توسرت را دوباره راضی اززندگی، مغرورخودت بالابگیری! من به احترام تظاهری که برای فراموشی میکنی، به تو هیچ نگاه نکنم وسرم راهمانطورکه پایین انداختم قدمهای غمگین آرامت رادنبال کنم که میروی جایی برای دونفررابشینی..برویم درسکوت،بی اینکه آزارت دهم..باهمه ازدست رفته های مشترکمان،یکباردیگرفقط همان صحنه نمایش را ازچشم توشریک شوم..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر