یه چیزهایی ازسراعصابم که به هم ریخت نوشتم یه چیزی که خیلی درهم برهم وآشفته بود یه چیزی که دلم میخواست جرعت ظهورپیدامیکرد! اما نکرد..
خیلی حالم بدبود..انقدربدکه جلوچشم همه مسافرهای قطارهایی که دونه دونه ایستگاه روترک میکردند اشک میرختم وبرام مهم نبود..
اما یه امشبو که خیلی نیازداشتم واسه فرداصبح آروم بخوابم..دوباره بغصم ترکید وترجیح دادم کهدبه خونه زهرانرسه..
الان حالم بهتره..
امااینباراحساس کردم چقدرتهران اذیتم میکنه..نه خاطراتش..نه خیابونهاش نه فقط ابستگاهاش..نه فقط هواش..که مردمش...که فقر واختلاف طبقاتیش..این پسربچه وزنهاومردهای گوشه کنارخیابون و..چرتبرام عادی نمیشه..چرامنم سنگدل نمیشم..
من اینجاموندگارشم همه پولی که دارم به دلسوزیم خرج میشه وخیلی برام نمیمونه..اینجااذیت میشم اینجاهمش دلم میسوزه وناراحت میشم..اینجاکوچیکترین چیز بزرگترین غمو به دلم میاره..
چقدرخسته م..فقط دلم میخوادبرسم خونه
۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر