راستش حقیقتا اولین تولدزندگیمم بود!
واسه همین زیاد نمیگنجیدم ! مثلابدون اینکه تلاش کنم وبدونم ویه هفته قبل توخونه منت و زاری کنم وکله مامانموبخورم که من کیک تولدمیخوام من هدیه میخوام ! تولدمنه! تولدمنه! شونزدهم تولدمنه..یه هفته دیگه تولدمنه..دوروزدیگه تولدمه! امروزدیگه تولدمه...
همیشه سربینم تولدش کنارمن میشد! همیشه هم خامه خوشمزه کیک مال اون بودوشایدهم یه هدیه ای که مثلایه ماه پیش خریده شده بودناشیانه کادومیشداشتباها آخرهم به سروین میرسیدچون کوچیکتربود!
عادت نداشتم غافلگیرشم..عادت نداشتم ذوق کنم!!عادت نداشتم بدون اینکه انتظارشوداشته باشم این روزمهم باشه!
واسه همین انگار هیچ وقت باورنکردم واونهمه محبت شاید زیادم شد..!
اون شمارش های معکوس روزهای باقی مونده..
هدیه به اون قشنگی وباارزشی لایق انگشت های من نبود...
اون قدم زدن های دونفره تواون روزهاتوکوچه پس کوچه ها برام مثل راه رفتن روابرهابود
اون عزیزشدن های روزهای تازه بعدتولدبرام رویابود
اصلااینکه انقدرمهم باشم که پرس وجوکنی چه رنگی دوست داره!من اون جعبه صورتی روهم تاآخرنگه داشتم..
خدااا..آی دردد داره خدا..آی ی ی..من واست چکارکردم خدااا..
همه اونهاالان برام انگارفقط یه وهم بودند..یه وهم شبیه تناسخ..شبیه یه زندگی قبلی تواین دنیاانقدرکه دوردست وگنگ به نظرمیان..انفدرکه غیرصاحبم نسبت یه اون لحظه ها..
۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه
16:16
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر