بعضی وقتافکرمیکنم چه تواناشدم! چطورمیتونم! اینکه چه مستقل شدم! چه میتونم زندگی کنم وچه هنوز ادامه بدم وچه واسه خودم راه بسازم!..
بعدبه خودم نگاه میکنم میبینم من هرصبحو دارم فقط به امیدرسیدن به قله ای که تو، توذهنم تعریف کرده بودی به شب میرسونم!
تصویری ازیه قله ای دورکه من فقط دلم میخواد بهش نزدیک شم..دوست دارم همیشه رویای اون قله ازپشت تیکه ابرها براه دعوتم کنه..خودم آروم آروم یکی یکیشو بدست بیارم وبالاتربرم..ترجیح میدادم هیچ وقت بهش کامل نرسم چون همیشه میترسیدم که آخرش تنهایی بالای اون قله بایستم.
اماحالا من به امید قله ،حتی اگه تنها هم بهش برسم محتاجم!رویای اون قله روازمن نگیر..هراتفاقی که بیفته..
-خدایاخواهش میکنم هرتغییری که توزندگیم اتفاق میفته درجهت خیرباشه وکمک کن من هم درهمون جهت پیش برم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر