یه جوری شدکه من خوندم..
خیلی دیرخوندم واصلافهمیدم که حتی دیگه اصل نوشته هم نیست..
باخودم اما احساس کردم باید حتما بهت اینوبگم تو هرچقدربه من تهمت اضافه بزنی من بهت حق میدم حتماانقدرازخودم اونطورنشون دادم که تواینطور به یقین رسیدی و دوم اینکه من اونهمه دست وپامیزدم تابهت بگم که اونقدرهام که توفکرمیکنی نبودنه به این خاطربودکه چیزی ازبارگناهم کم کنم..توهمون قدری که راجع به یه سال ازم میدونی و حقیقت هم هست برای بیزاری کافیه..اما توریزریزاونچیزایی که ازمن نوشتی خوشبختانه بگم یا بدبختانه دراشتباه بودی..به خدادیگه فایده نداره بگم کجای اون حرفات..کجای اون تصوراتت..کجای اون برداشتت..دقیقاهم به خاطراون تصویری که برای من قبل ازخودت نوشته بودی که سوختم که دیگه حاضرنیستم ازخودم دفاع کنم ..فقط همینوبگم که م.ا فقط به خاطراینکه به من بدبخت دست نیافته بوداونهمه سال هنوزدنبال یه فرصت میگشت.برای م.ک هم بازهم دراشتباهی که اصلااونوقتابه همون دلیل که شایددیگه نمیتونست دوستی ساده باشه تموم شد.به خداعارم میاد دیگه بنویسم..حتی ازاون روزهای اون سال هم که نوشتی بازهم دراشتباهی..ازهمه مهمتراین که توفکرمیکنی من گناهمومیندازم گردن شما یاهرکس دیگه ی کنارم...من دارم بارهامیگم من این خودم بودم که باپای خودم رفتم..من ازیه جایی به بعدکه دقیقا جدی شده بودخودم رفتم خودم خواستم که حقیرشم.اتفاقا بدبختانه ومفلوکانه کسی هم نیومددنبالم.اما خودم همین خودم هم تصمیم گرفتم برگردم ازاین راه.من هیچ جانخواستم گناهموکوچیک کنم درسته که الان به خوبی میدونم این خودش گناهه که من هی گناهموبازگومیکنم اما نمیتونم قبول کنم توگناهموبزرگترکنی.من حتی یه دقیقه بیشترهم نمیتونم تحمل کنم.چه برسه به اینکه بگی دوروز! توچطورمیتونی ایناروبگی؟! من یکبارفقط یکبار اونهم آخرین باردرتمام اون سالهایی که باهات بودم اومدم تهران بدون اینکه توروببینم وهمون کرج وهمون یکبارهم خودم نخواستم ببینمت وبرگشتم.گفتم چون واقعامیخواستم تودروجودم بمیری واونروز رسیده بودکه روشونداشته باشم که توروبخوام ببینم.بازهم هست برات بگم تابدونی اونطوریام که توفکرمیکنی نیست.هرچندکه دیگه کم وزیادش برای من که خودم الان انقدر درموردخودم سخت گیرم فرقی نمیکنه چه برسه به توکه بخوای بپذیری .گناه گناهه ازهمون اولش تاآخرش..مثلا اینکه یه آیدی داشتم وفقط باهمون آفریقایی چت میکردم که البته یکسال ازاولش طول کشیدتابه اون س.چت رسید که بعدهامقدمه ای شدواسه خودفروشی، یا به قول توکه میگی صدتا یااصلاچندتا داشتم!!ذهن که هرزه شد آخرخطی.اما من هیچ وقت نتونستم خودفروشی رابه بارسوم برسونم.به این خاطرکه نه به خاطررضایت وخوشحالی کسی حاضرم اینکاروکنم نه به خاطرلذت وهوس!امابه خاطربی ارزش کردن خودم و تقدسی که رابطه ای که باتوداشتم اینکاروکردم که فکرمیکردم انقدراون اتفاق بینمون ...!والا من اگه دنبال خیانت به معنای خیانت بودم راه های مطمئن دیگه ای هم شایدبود نه اینکه بااون ذلت بدبخت ترین وخارترین آدمهاروتومسیرم قراربدم. هرحال باهمه این حرفها تنهاحساسیتم به دختری بودکه میگفتی وقتی باهاش آشناشدی همخوابه این واون بود...وگرنه باقیش دیگه بعدازاون همه اتفاق تفاوتی درکل ماجرانمیکنه ..
قبول دارم گناهمو وظلمی که درمقابل محبت تو که هر اندازه ای بود که نسبت بهم داشتی مطمعنم خالص بودوامامن قدرنشناس بودم..من هیچ وقت طاقت نداشتم طاقت نیاوردم که دلتوبشکنم یاحرفی بزنم که توروازباورهات به سقوط برسونم هرچندکه انجام دادم.نمیدونم هرحرفی که میخوام بزنم تکراریه وتاکیدبی دلیله..اماکاش توجوردیگه ای احترام وارزشموبه من نشون میدادی من هیچ وقت باخودم اینکارونمیکردم..من قبل ازتوبه خودم خیانت کردم..چون باوردارم اون زمان که من به اون روزافتادم من وتو ، مایی نداشتیم فقط یه ظاهرازش مونده بود چون من خودم بودم تنهایی بدون حضوروتلاش توتو وجودم دوستت داشتم بدون هیچ بهونه ودلیلی برای اثبات اینکه واقعا من طرف مقابل توهم میتونم حساب بیام یانه!.ببین الان چطورحست میکنم چطورمیفهمم که بدبختانه داری دردمیکشی داری ازون فکرهاداغون میشی داری الان سخت نفس میکشی..داری الان نفرینم میکنی و فحش میدی..داری الان حتی چکارمیکنی حتی اون لحظه ای که میای بخونیم!!اون موقع هیچ اتصالی بینمون نبود که اونواول نه من که توروحا قطع کرده بودی وقتی هیچ دلی به رابطه نداشتی انقدردیرکه نفهمیدی دارم ازدست میرم ودیگه وقتی کارازکارگذاشت احساس کردی ازدیدن من مشمئز میشی! تونمیتونستی تویه رابطه یه طرفه بی حق و حقوق ومعلق که اتفاقا سرش یه دختره انتظارداشته باشی معنای امتحان کردن تحقق پیداکنه!!هیچ آدمی هیچ انسان دیگه ای رواینجورامتحان نمیکنه!سرکدوم وعده سرکدوم قرار..به خدامن خودم بودم که به زوررابطه خودمون رو نگه داشته بودم.من واقعامتاسفم واقعا غمگینم که حرفهایی که میزنم که انقدرمیآزاردت...ودوباره محکمتربرات یادآوردردمیشم.همروگفتم که بگم اگه من پذیرفتم توهم بپذیرکه هردودرحق هم بدکردیم! نه من مظلومم نه توظالم! نه کسی تورومقصرنمیدونه ازسمت من..چون من به هیچ کس بعدازاین اجازه ندادم که سرنوشت واتفاقان تلخی که توزندگیم یکی پس ازدیگری افتادروموثرازبودن تودرزندگیم ببینم وازاین اشتباه درش آوردم! که اتفاقاسرسختانه قبول کردم که ضعف خودم و...و....خیلی مسائل دیگه مربوط به خودم بوده!
چندوقته که میخوام بگم میخوام بنویسم ما بیشترازاینکه همدیگروسرزنش کنیم احتیاج داریم که هموببخشیم ورهاکنیم..من بزرگترین آرزوم این بودکه سرم جلوی توبالابودچون برای احساس که تووجودم بودیه زمانی هرچند که بگی ناچیزاززندگیموعمرم میزاشتم وبااون روزهاخوشحال بودم برخلاف تصورت که فکرمیکردی آرزوم چیزدیگه ای بوددرسته که تورویاهام اونطور زندگی کردم هرلحظه شو اماهمیشه مطمئن بودم تودرهیچ شرایطی منونمیپذیرفتی ..امابرام همین کافی بودکه پشت سرت همون دختری که حالا تومیگی تصویراشتباهی بودکه خودت ساختی! ولی من هنوزهم اصرارمیکنم که تصویرحقیقی سالمی بوده که واقعاخرابش کردم برات باقی بمونم..
که خوب این دردبرام تاابدباقیه برای شکنجه وخوره روحم...والبته بایداعتراف کنم برخلاف ادعایی که کردم گفتم نمیبخشمت..خدامیدونه من اصلابه غیرازاین فکرهم نکردم فقط وقتی اونجوری برات نوشتم که بگم که بعدازمن نسبت به دختری که باهاش مرتبط میشی احساس مسئولیت کنی!که فراموش نکنی ممکنه یه روزبشه که دوباره دیرباشه.
اماحتی والاروم نمیشه بگم من ازته دلم بخشیدمت که اصلادرچنین جایگاهی نیستم که ازت به دل گرفته باشم.
خواستم آخرین پستم همون باشه تا تودلیل داشته باشی واسه فراموش کردن وخاک کردنم ! بالای ده بیست باراون پستوویرایش کردم ودلم نمیومد که میدونستم توهمیشه ازون طورحرف زدن درمقابل خودت بیزاربودی که چطور میتونم اونطورپرازکینه باهات حرف بزنم که هزاربرابربیشترازم بیزار بشی..میدونستم به خاطراحترامی که همیشه میزاشتم مراعاتمومیکنی وبازدلت به رحم میاد تاتوصورتم نفرتتوابرازکنی..به خدامیخواستم بزرگترین لطفوکنم که دقیقا بهم بگی ممنونم که دیگه نیستی..که دیگه برای همیشه محوشدی ازجلوچشمام و بالاخره دیگه هیچ ربطی به توندارم وهیچی دیگه ازمن نمیتونی بدونی تااحساس مسولیت کنی!دیگه نه میدونی دردم چیه نه میدونم چه مرگمه که مینالم اززندگی!من باتمام وجود فهمیدم باهمه تظاهری که میکردی ،درکنارهمه تنفرو اکراه واشمعزازی که نسبت بهم داشتی یه سرنگرانیت به این سو به این زندگی پرآشوب من ربط پیدامیکرد.
به خدامن ازتوبیشترمحتاج دعاتم خوبه خودتم گفتی..خوبه خودتم میدونی من سوختم نه باخته! خوبه خودتم میدونی یه بازنده دوباره میتونه بازی کنه وببره! اما من ازدوربازی بالکل خارجم!نمیخواستم دلت بشکنه ازاون حرفهای آخرم اتفاقامیخواستم دیگه انقدر بی ارزش شم که بگی به جهنم!مثلا میخواستم نفس جسمی که داره جون میده اما نمیمیره رو یک آن برای همیشه قطع کنم !
که بری خوشبختی رودوباره پیداکنی..قبل اینکه توبرای رفتنم دعاکنی من دست به دعاشدم پشت سرت یه کاسه آب ریختم..
اماامروز ترسیدم..ازاون نوشته ترسیدم..انقدرترسیدم که نتونستم دوباره بخونم.ازاون همه بغض اون کلمه هاپشت سرم ترسیدم که دردتوصورتم سیلی میزد!که حق ازلای اون جمله های آخرت فریادمیزد ماله توست!هرچی که بشه هرچی که شده باشه هراتفاقی که بیفته..ازروزهای بعدترازاین عمرت ترسیدم که باتوهمون کاری کنه که یه روزهایی یه جوردیگه فکرت بامن کرد..ترسیدم ازغم چشمات ازتار موهات..ترسیدم ازامتحانهای دیگه زندگیم که من بازهم دوباره بسوزم..
قبلا هم گفتم درجایگاهی نیستم که برات دعاکنم..تنهاکاری که یه روزهایی بلدبودم درحقت کنم..اما لطفاشمابرام دعاکن
فقط خواهش میکنم اگه یه روزی بالاخره اومدکه بتونی ازته دلت ببخشیم..دریغ نکنی..
هیچ کاری ازدستم برنیومد که حتی تسکین دهنده موقتی برات باشه..فقط میتونم نباشم..وبدون توخودم باشم وخوب!
۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر