۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

وقتی خوندم ناخوداگاه لبخنداومد رولبم درحالی همون لحظه یادم اومدکه شنبه ست بعدکه به صورت متناقضی دوباره چشام..!دردم گرفت درست مثل همه اون تعدادبارهایی که خیالموراحت کرده بودی...!چقدراین جمله آشنابود!..
الان حق داشتی بگی..امااون وقتها..چرا..
ومن مطمعن میشدم که توهیچ وقت بامن نبودی !
محبت توازجنس محبت پدرانه ای بودکه فقط وقتی مریض وبیچاره میشدم شامل حال من میشد و نه هیچ وقت درسطح وتراز تو..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر