همیشه توتونستی..من نتونستم..توهمیشه خوبش کردی..من همیشه خرابش..حتی اگه به خیال من هم خراب کردی..ایستادی تا بلندم کنی..
دستای توتکیه من بود...
-امروز دم دمای سحرتوخواب بیداری یادیه دست بند سبزافتادم که ازدستت جداکردی بستی دورمچم..فکرکنم آخرین بارهایی بودکه اومده بودم قزوین..اون دستبنده دستم بود ازاون وقت که تارفته بودم مکه شاید سه ماه بعد..تومکه گرهش واشد..نمیدونم اصلا کجاافتادازدستم..اون موقع برام خیلی نشونه بود!
یهونمیدونم چرایادش افتادم..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر