۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

هیچ وقت به خاطرتهمت های اضافه  که بهم زدی و توهین هات نمیبخشمت..اونایی که حقیقت نبودوبهم بستی.تواولین پسری بودی که  دستشو گرفتم و کنارش خوابیدم و روحموکنارش باهاش ذره ذره شریک کردم..
من هیچ وقت به جزاون یکباربعدازاینکه باتوبودم برای هیچ کسی تهران نیومدم
من چندصدتا ای دی واسه اون چیزانداشتم ودیگه نمیخوام بهت ثابت کنم
بروازهمون زهراوشوهرش بروازهمه آدم های زندگیم اونایی که میدونستن و نمیدونستن ازتو بپرس ،دختری که توازش حرف میزنی هیچ کدوم نمیشناسن همونهایی که شب وورزباهام زندگی کردند قطعا اونارو هم متهم میکنی.
من نگفتم که تومقصری گفتم تو باعث شدی اما من خودم کردم.توهنوزهم راجع به اون یه سال بامن بحث میکنی .من قبل ازاون هیچ وقت باکسی کنارتونبودم که کاش بودم که توترجیح میدادی بودم که الان حرفت دلمونمیشکند!!
اصلا من چرادارم اینارومیگم وقتی تو تصویری که ازمن داری رو باتوجه به استدلال خودت ازقسمتی اززندگیم ساختی.اینهاتازه جزکوچیکی ازحرفاته که حقیقت نداره و من نمیخوام دیگه هیچی بگم چون توبزرگترین زشتیو بهم گفتی .خاک برسرمن که اونهمه مطلق ....همین برام کافی بود برای اینکه بغدازاین جوردیگه ای افسوس بخورم.
من خودمونبخشیدم اون دقیقا تویی.من حق دارم راجع به خودم هرچی بدوبیراه بگم اما تونمیتونی.توچیزی به من ندادی که نگران بدامانتی من باشی و بدهکارت باشم..من دادم والان دارم پس میگیرم.
تومیتونی فهمیدنتو، دلیل خداواسه اینکه ازمن دوربشی بدونی شایدهم من ازتو..
چقدرساده فکرکردی چطورانتظارداشتی همه چی انقدرخوب پیش میرفت که من حتما بعد ازازدواجم به خاطر کسی که منوگذاشت و رفت اون زندگیو ترک میکردم حتی اگه تو جهنم هم بودم من به خاطرتنها یک کس، عهدی که کسی بامن بسته بودحاضرنمیشدم چنین کاری کنم.من برعکس تو وجدان داشتم.
توانقدرناحق گفتی که دیگه باورت شده همین شماکه میگی من ازوقتی که رفتم فکرت بودم وتو به آبان که رسیدیم همونجا توفیسبوکت شعر"باز آبان بی ترانه "رونوشتی که بعدهاپاک کردی!همون آبانی که ماه آشنایی و تولدمن بود..تو خیلی بعدترشایدسه ماه بعد یادت اومد پس حقایقوتحریف نکن.
توخیلی چیزهارونفهمیدی تونتونستی ببینی محبتی که وجوداشت تونتونستی ببینی من نه دنبال جاه طلبی بودم نه یه موقعیت بهتروهمین نشونه ها کافیه وگرنه بادست خودم خودموبدبخت نمیکردم من دنبال بی ارزشترین ها بودم چون تواینکاروکردی فکرکردی من دنبال یه زندگی رویایی با پسرعموبودم من دقیقا میدونستم بااون هیچ وقت خوشحال نخواهم بود من دنبال عشق هم نبودم اصلامن فقط پی اعتمادبودم و آرامش وگرنه همون وقتهایی که امیدم به توبود دونه دونه فرصت های زندگی بهتروازدست دادم.خیال خودخواهانه توه که فکرمیکنی من انقدربدبخت بودم نه این حماقتم بود که خودمو لایق بدبختی دونستم وقتی تونخواستی.
بروبا فرضیاتت تصوراتت و قًضاوت هات زنذگی کن ببین خوشبختی بهت نزدیک میشه یا نه.. محمدی که من میشناختم دنیا باتوفاصله داشت که حاضربودم همه راه هاهمه جان ومال ناچیزموبدم..برو که من حتمابدون حضور تو پاکترم.
به خاطرهمه محبت ها همه راهنمایی ها همه زیبایی ها همه دانایی ها همه آگاهی ها همه اعتقادم به خدا ،همه لبخندهاواشک های شیرین،همه پشت وپناه سالهای خوبم، همه ارزشی که بعدهافهمیدم داشتم ، به خاطر همه لحظه های آرامش درآغوشت همه تجربه زندگی همه فرصت دوست داشتن یک انسان که بهم هدیه دادی وبه خاطرهمه چیزهایی که نگفتم ونفهمیدم توبهم هدیه دادی وبه خاطراون جانماز
ازت ممنونم
وبیشترازاین نمیبخشمت.
من همه چیو دارم پاک میکنم.
دیگه هم پی نوشته ها وهرچه نزدیک به توست نیستم.
وهیچ حرفی ندارم
خداحافظ
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر