۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

اتفاقات

راستش بایدبگم که انقدرقدرت این رابطه ی بااین همه فاصله وبااین همه حریم وممنوعیت زیاده که مدتهاست منو اقنا کرده ازینکه بخوام به بیشترازین فکرکنم..
انقدرهرلحظه شب وروزم دارم باهات زندگی میکنم که واقعاخیلی برام فرق نمیکنه زمان ومکان..
این رو هرچی که میگذره بیشترحس میکنم چون دارم میبینم که توهمه وجودم ریشه میدوونه ومن هرچقدرهم سعی کردم یه جایی جلوشوبگیرم ازیه جای دیگه شروع کرده به  ادامه دادن راهش..
آخه این شکل ازرابطه داره کارخودشومیکنه..وانگاردورشدن ازجسمانیت ولزوم ظهور باعث شده حضورخودشوعمیق ترثابت کنه..ناخواداگه این رابطه تعریف نشده راه خودشو بی مانع و خالص تر پیداکرد مثل یه غنیمت زمانی.. ازغیبت جسمانی اسنفاده کرد...وپررنگ ترپیداش شد!
برای همین من اصلانمیدونم چی میخوام ازنزدیک ترشدن..
اینکه بخوام ازت مستقیم با همین سیستم های ارتباطی امروزی حرف بزنیم یاخیلی مستقیم تر حتی..
راستش ته دلم انگارنزول کردنه..انگاراون نیروییی که دردرونمه برای اینکه احساس کنم الان چه حالی هستی وکجایی چی داری گوش میدی حتی ..! رو ازدست میدم!
به نظرم خیلی ساده ومعمولی میاد!احساس میکنم شبیه به اینه که من بتونم پروازکنم وبعدبخوام بالموبدم و حالاباپاهام راه بیام!
اصلانمیدونم چه مشکلی پیداکردم من یه سری اتفاقات دردرونم افتاده که فقط دلم میخوادازت باخبرباشم ازهرچی که مربوط به توهه بدونم  هی بدونم وهی بدونم که خوبه اوضاع واحوالت وروبراست زندگی و میخندی شاید..نمیدونم چرابودن های این شکلی امروزی که دونفرباهم دارنداصلابرام راضی کننده نیست !
اگه نگم خودم راجع به این احساساتم گنگم وتظاهرکنم  دقیقاخودم میدونم چی میخوام نامردیه!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر