۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

سناریو

من سناریمو میدونم..اماشمانمیخوای روبروی من بازی کنی..
من ازشما بیشتر میترسم..
 اون ترسی که شما داری من ده برابردارم..
نه ازسراینکه به خودم تردید دارم..
نه خوب باید همه جوره همه چیرو برای تضمینی که میدم درنظربگیرم..
ازسراینکه لحظه فقط لحظه ای اضافی تر اشتباها یا برحسب سو تفاهم امیدت به یاس تبدیل شه
من بیشترازتو نگرانم..
 اصلا خودمم نگرانم که بتونم تحمل کنم که اینکه بخوای راه بیفتی و نزدیک تربایستی چقدربرات دردناک تره..اینکه من خودم هم میتونم ازپس تماشای این صحنه بربیام..
خیلی ترس های دیگه هم دارم..
خوب خیلی اتفاق ها افتاده..هم برای خودم و هم برای شما..
من به همه چی فکرکردم..به همه ی قسمت هاش..
خیلی قسمت هاش برای خودم هم بی جوابه.. 
 
راستش گاهی میگم خوب گیریم که اینطورشد 
اینطورحساب کنیم که تو حتی اعتمادکردی..
چی باقی مونده برای نگه داشتن..
برای حفظ کردن..
چی مونده از شیرینی وقتی همه چی تلخ شده..
نکه روبروشیم بادست های خالی..
وخودمنو سرجام مینشونه که بشین وکاری نکن!
امابازهم نمیتونم بی تفاوت بشینم و کناربیایستم و نگاه کنم که دیگری..
چیزی دردرونم مدام منو فرامیخونه که باید..
باید ! و اینو توبه گذشته بدهکاری..نه برای هیچ بخشی ازآینده..
هرچقدرهم که شما پس میزنی این تلاش رو..
من دوباره سرخونه اول برمیگردم که باید..

قبول دارم گذشته رو نمیتونم عوض کنم..اما همه این روزهایی که داره میگذره جزیی ازگذشته فرداهاست..
خداروچه دیدی شاید حتی بهترازتصورات وخاطرات گذشته بودم حتی..
 
-همه راه هاروامتحان کردی...؟!نکردی...
 
-کی گفته اصلا من باید اینکاروکنم؟!کی خراب کرده که بایدجبران کنه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر