۱۳۹۲ دی ۱۲, پنجشنبه

ممنونم  این که میای ومیخونی
یادم میاداونوقتا که هروقت دراوج نااامیدی امیدوارم میکردی میگفتم :
خدادلتو شاد کنه که دلمو شادکردی..
خوب الان واقعادلم شاد نیست..چون کل قضیه عمیقا غمگینانه ست..
بااینکه خیلی بی تابی هم میکنم اما از طرف دیگه آرومترم..احساس امنیت میکنم و فکرمیکنم درامانم..!
 واینکه راستش احساس میکنم متعلق شدم! نه حالا به اون معنای شما به معنای خودم!..
اماخدادلتو شادکنه ایشالله یه جوردیگه..

شما اصلا همینجوری هیچی ننویس..فقط بیا و نگاه کن..من اینجوری راضی ترم و همینطوری عادت دارم..نیازدارم یک کم بیشتربهم بی توجه باشی ..
این پررو شدنم باید کمترشه که ازدستت عصبانی میشم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر