۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

من راست میگم وهیچ اصراری هم ندارم دوباره تاکید کنم!ادعامم به نظرخودم سنگین نیست.واین اصلا ربطی به این نداشت که آیا همراه باتوباشم یانه..
هاه؟!روابط موازی؟من نمیفهمم این چه راه حلیه؟مثلا من همین الان نمیتونم که رابطه ای داشته باشم با همه آزادی هایی که دارم؟!اصلا چرااصرارکنم که برگردم بااینکه میدونم درعین حال که چقدر آرامش بخشه بودن کنارت هزاربرابرهم اضطراب زا واسترس آور..ومسول کننده و...و ..
ولی من به این قفس معتادم..چه تو باشی چه تونباشی..عادت کردم دورم حصارکشیده بشه!همین بنیادگراییت و تمامیت خواهیت دردرونم رخنه کرده و اجازه رفتاری غیرازین بهم نمیده..
یعنی همین وفاداری ساختگی ازتعریف توبرای من هرنوع رابطه ی سطحی و ساده رو هم عذاب آورمیکنه و شکنجه ای ه واسم..همه اینهارودارم بدون حضورت یا بدون اطلاعت معنامیکنم
واینکه نمیدونم پست های قبلیروخوندی یانه گفتم شرایطی پیش اومد که کسی رو دیدم که حتما اگه درشرایط دیگه ای بودم بدم نمیومد ازاینکه بااین آدم بیشترآشنابشم یا هرچی!چون همه سعیشو هم میکرد که توجهموبه تمام جذب کنه.
اما تمام بندبند وجودم دردمیگیره اینو دارم وقتی میگم واقعا دردمیگیره به تمام معنای غیرقابل تحملش..هرچی فکرکردم هرچقدرمجذوب کننده با دلایله منظقی، من توانایی اینکه رابطه ی دیگه ای رو چه موازی چه غیرموازی داشته باشم ندارم..!یعنی اون عذابی که میکشم واسه اینکه این پوسته مو بندازم انقدرزیاده که عطاشو به لقاش میبخشم!
البته برای حق آزادی و انسانی خودم دلم میخواد ارزش قائل باشم و دوست دارم اینویادبگیرم!اصلا خوب تنهایی میدونی چقدرسخته و اصلافراترازهرنیازی این حس تورومیکشه به اینکه تنهانمونی!امامن تنهاییم باهیچی پرنمیشه که منو بکشونه به چیزی..به جایی..

حقیقت اینکه من واقعا باتمام معیارهای متعصبانه ت هیچ وقت مشکل نداشتم!من متاسفانه احمق بودم درفهمیدنش و درفهمیدن خودم!
نمیدونم من از اول اینجوری بودم که یعنی این دروجودم بوده، من سرکوبش میکردم یا بعداچون شمااینجوری بودی اینجوری شدم!
من کاملا احساس نیازمیکنم که همه اون تعصبات رو من اعمال بشه!وواسه این انگار حتی مریضم!من هم هیج وقت نمیخواستم اعتراف کنم که باطنم انقدرسنتی و قدیمی ونمیگم عقب مونده ست و ایناست انقدرازین درونیتم ترسیدم که همیشه مخالف اونوابراز کردم چون احساس میکردم موردسواستفاده قرارمیگرفتم,وادای آزای خواهی و اینااومدم!
اماازشما نمیترسم که موردسواستفاده قراربگیرم..

من بعید میدونم که دراین حد سابقا ادعاکرده باشم..! قدیماتکلیفم باخودم انقدر روشن نبود من ازتو تصوری داشتم که خیلی باالان فاصله داشت!

مممنون که بخشیدیم..اما من هیچ وقت شاد نخواهم بودو البته کفرنمیگم که عاقبت به خیرنخواهم شد ..شاید خدااونجه که صلاح میدونه برام پیش بیاره که خیرشو خودش میدونه و من نمیفهمم!و شایدو حتما اون چه اومیخواد برای من بهتره..امامن میدونم شاد نخواهم بود..برای اینکه دلم و ذهنم قابلیت دوباره نویسی نداره..شاید دیگران داشته باشند اما من نمیتونم واین ظلمه به خودم اگه غیرازین رفتارکنم..من کاملا تصورکردم و همه جوری فکرکردم..من هیچ وقت نمیتونم به خودم احازه بدم که خوشبخت باشم..ذهنم کاملا هرنوع خوشحالی رو جوردیگه ای پس میزنه..و میره که ناراحت باشه..
باشه شما فکرکن فقط یه خلا عاطفیه..و حق داری دلیلی ندونی واسه برگشت!
اما شماکه نمیخوای به اون آدم برگردی که خفت باشه ..میدونم الان میگی تو همونی و ذاتت عوض نشده و ..و ..خوب من برای اثبات این جزاینکه خودت بخوای بیای و ببینی هیچی ندارم..اما زمان و آینده میتونه سرموبلندنگه میداره..
راستش اولش میخواستم فکرکنم و بعدجواب بدم..اما دیدم چه جوابی!وشروع کردم ازهمون اول به نوشتن..
جواب چیرو بدم..جواب برای هیچی..من اصلا نمیتونم بفهمم چیم کیم و کجا میتونم تو دنیای توباشم..خوب این خیلی سخت میکنه کارآدمو واین گنگ بودن همیشه خراب کرده..!
وبازهم اینکه من نمیتونم هیچ وقت زندگی معمول داشته باشم.ونمیخوام خیلی رویایی فکرکنم اما تنهاامیدم اینه که انقدر زندگی نمیکنم که تنهایی مجبورم کنه که به یه زندگی معمولی راضی بشم و دعامیکنم خدااون روز رو نیاره..من ازنویی ندارم...
تو یک بار درمن آغاز شدی و هیچ وقت تمامی نداری..تو جایی نمیزاری واسه ازنو آغازشدن
راستشو بگم شاید تنها باازدواجت باورکنم حقیقت رو..نمیدونم این تنها حدسیه که میزنم ولی  خداکنه اون روززنده نباشم..
خدامیدونه ادعانیست و این حقیقت درونمه نه کمتر و نه بیشتر..من ازتو چیزی نمیخوام..اگه گفتم بیا وباورم کن واسه این بود که شاید آروم ترشی..
من اما هرزمانی که دیدم دارم کم میارم و نمیتونم اینجوری ادامه بدم حتما اعتراف میکنم!


خوب الان حسی که ازحرف های شما بهم دست میده ابتدااین بوده که خوب من چراباید برای هیچی تلاش کن
امابعد دوباره دردرونم جواب میشنوم که تو واسه هیچی تلاش نکن اما میتونی واسه چیزه دیگه ای هم تلاش کنی آیا؟
بعد اونطرف میگم کدوم عاقلی یه ریسک مالیخولیایی اینجوری رو قبول میکنه و کدوم عاقل تری میپذیره که من این ریسکو قبول کردم و تظاهرنیست!یعنی خوب اصلا قبول کردن این ازطرف من  به تو این تصورو میده که حتما این نمیتونه صادقانه باشه!
من واسه خودم میخوام تلاش کنم..من همه راه هارومیبینم..ومیخوام بازهم اینوانتخاب کنم..چون برای من رسیدن ازیه منفی به هیچیه همین ریسک مالیخولیاییه بزرگ از نظرتو..

ممنون که صادقانه گفتی و اینکه هنوزهم نگرانی عصبانی نشم یا ناراحت نشم یا به غرورم لطمه ای نخوره..!
ممنون که باگفتن اینها باعث میشی من بیشتربفهمم تکلیفمو باخودم..من اصلاازدستت عصبانی نشدم..فقط گریه کردم ساعتی..
اما باهمه اینهابازهم تماما حق داری بترسی ازمن و نخوای دوباره آزارببینی ..
چون من انتظاربراورده کردن هیچ  خواسته ای رو ازت ندارم ..توهمیشه تو تعریف من فقط باید باشی ..یه جوری..حالا مدلش مهم نیست همین که اخساس کنم هستی..حتی کناردیگری!
واین که گاهی منومخاطب میکنی تونوشته هات و ازحالو روزت باخبرمیشم برای سرمم زیاده!
به هرجال این زندگی ای ه که خودم درستش کردم وبه اینجارسیده و اینکه نمیتونم برم دنبال زندگیم تومسعول نیستی!من اینوباید تاالان یادمیگرفتم و نگرفتم و نتونستم!..من قماره زندگیمو خیلی وقته کردم..


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر