۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

کارهرروزمه..
چشمهاموبعداینکه میخونمت بازمیکنم..وبعدبلندمیشم..

ازسرصبح که پاشدم کلی خانم شدم وقبل اینکه بخوام برم دوستمو اون سرشهرببینم یه آشپزخونه تکونی کامل کردم..
بعدهم حاضرشدم که راه بیفتم..همه راه هم داشتم فکرمیکردم به اینکه بایدچطوربه سوالی که خودم پرسیدم و حالاباید جوابشم خودم بدم فکرمیکردم..
بعدباخودم فکرکردم باید حتمابرگردم خونه و بنویسم..
دوستمودیدم..یه دوستی نه چندان قدیمی اما به عمرزندگی نزدیکیم..
دراین حدکه هردوبرای هم درکمال ناباوری هدیه مشابه آماده کرده بودیم!
واون حتی برای محمدو مهدی هم فکری کرده بود
چون گفت میدونستم چقدربااین خوشحال ترمیشی
تا قبل از ترک دوباره ایران این تنها بیست دقیقه ی خالی ای بود که برای دیدن همدیگه تونست کناربزاره.. 



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر