این که ناامیدم میخوای کنی یه چیزه واینکه فکرمیکنی ازسرناامیدی ممکنه دست به چه کاری میتونم بزنم یه چیزدیگست!
یعنی اینکه خوب شدیداغمگین میشم ومیدونم هی بالانس احساساتم بالاوپایین خواهدرفت..میدونم این ممکنه تعادلموکمی بهم بزنه! امامطمعنم دست به کارتازه ای نمیزنم! چون اتفاقی که درنبودت من نه تنهاعلاقه ای ندارم ودوری میکنم ازش طبیعتانمیتونه درحضورت پیش بیاد..نمیدونم من ازجواب نگرفتن ازتوخسته نمیشم..راستش فکرمیکنم اگه مدت طولانی تحقیروپایمال بشم کمی عوارض نشون میدم!بایدفقط کمی این روبااحتیاط حرکت کنم..
من هم میفهمم چون انقدرحتمالش صفره بایدشک کنی که چرامن قبول میکنم یا..
من هیچ قولی ازت نمیخوام قول میدم که نگم چرا
امادرعین حال هم میخوام الان بگم که دیدم دارم خسته میشم ونمیتونم، بهم اجازه بدی بیام بگم..
بیامن هیچی ندارم مخفی کنم..همین اللان هم که شمااصلانیستی واگه بخوای بپذیری من نیازنیست تغییری به زندگیم بدم تاتوازم راضی باشی..یعنی قرارنیست خودمو محدودکنم یاتغییری بدم که خودم دیگه نباشم یامثلاخودم مجبورکنم که اونچه که تومیپسندی باشم!من هیچ میل، تقاضا ، کمبود یامثلامدلی که دوست داشته باشم وسرکوب شده باشه دروجودم ندارم که حسرتشوبخورم بعدبخوام مثل عقده منتظررسیدن بهش باشم!
من تااونجایی که شدصداقتواول باخودم یادگرفتم..
تنهاکمبودم خودتی..
ومیدونم جنس این کمبودباهیچی پرنمیشه الا..
راستش میخوام بگم که سنگهامونوواکنده باشیم..فکرمیکنم اگه بزاری خودم باشم خیلی بدنیستم..
من نقشه ای نکشیدم واسه اینکه اون تصوراتوزشتی که ازمن داری روباچه راهی وروشی ازذهنت بیارم بیرون..امااحساس میکنم حقیقت خودشونشون میده هرچی که هست وایشالله خداکمک میکنه اگه حقیفت محض باشه..امیدوارم هرچندخیلی کم احتمالش هست شاید باورم کنی..
من الان انقدرتووجودم داره از تصوراینکه بتونم بهت نزدیک ترباشم میجوشه که اصلانمیخوام شک کنم ودوباره حتی فکرکنم که وقت دارم تصمیموعوض کنم!
مثل اینکه به مادریه مریضی دربستروکماوعده بدی دکترهایه راهی پیداکردند که تاحالاروهیچ کس امتحان نکروند ونمیدونن چه نتیجه ای میده این عمل واحتمال سلامتی ودوباره برگشتش فقط کمی بیشترازینکه نمیره همینجورکه روی تخته!من الان حس همون مادرودارم برای بخشی ازوجودم که انقر بدکردم و خواهش میکنم این امیدواری رونگیرازمن!
میدونم انقدرقماروتعریف نشده ست درعقلانیت آدمهای اطرافم که من مطمعنن روم نخواهدشد وکاملابایدپنهان کنم که چنین تصمیمی گرفتم!
امازندگیه خودمه!وازنظرمم من دارم ازمنفی به هیچی میرسم نهایت!
گفتم فکرمیکنم همیشه نصفه ونیمه برات شدم !همیشه ترسیدم که جایی بزارم اگه نبودی من بتونم بازهم پاشم!میخوام بیام انقدراین طرف بایستم که هیچی نمونه!
-اما دیروز ازساعت پنج صبح تورواز اونجا نشون میداد تاامروز! البته تاقبل ساعت دوازده شب گرتس..
-انقدرکم خوابیدم این دوروزداره حالم بدمیشه.نمیتونم سرپابایستم حتی بلندشم یه لیوان آب بخورم درعین حال هم نمیتونم بخوابم، همین که میرم توجام درازبکشم ازخجالت همخونه هامه..یادم میاددقدیما چقدرمیخوابیدم وحتی نمیتونستم جلوی خوابمونگه دارم وقتی خسته میشدم وچقدربیخودبودم که انقدرساده عصبانیت میکردم..ازدست که میدی تازه...یادت میاد..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر