۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

کور

هروقت کم مینویسم ،بعدنوشتن برام سخت میشه ..هی پاک میکنم وهی راضی نیستم..انگاربغض تو گلوم که نه تو دستام میافته..احساس خجالت میکنم ازاینکه هنوزهستم و حرف میزنم..هربار که صادقانه حرف میزنی و من ته مانده خودخواهی هام کنارمیرن باخودم میگم دارم باهات چکارمیکنم..چظورانتظاردارم که اجازه بدی ..چظوزاصلا ازت میخوام..
 بعدباخودم اینجوروقتها میگم صحبتمو میزارم باخدا..اصلا طرف حسابم  خوداو باشه ..
میزارم به دست خودش..
قول میدم جلوی خوشبختیت و نود ونه درصد قابل اعتمادتو نگیرم..

 -من فقط یه درمیبینم که همون درباغ سبز و فعلا این خاصه درمورد من صدق میکنه!
من درتوانم نیست هیچ تلاش دیگه ای کنم..مثل مسخره کردنه خودمه..مثل اینه که وقتی باخودت بگی اگه دوباره بشه پاتویه راه دیگه گذاشت وخوش حال بود پس راه قبلی همون قدرکه بی اعتباربود..راه بعدی هم همونقدربی اعتباره..وپایان پذیر..این منو ازینکه هیچ در دیگه ای روببینم کورمیکنه..
نمیتونم خودمو گول بزنم...نمیتونم..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر