۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

فکرمیکنم اول باید ازاینجاشروع کنم که اگه حضورمن انقدرشکنجه آوره که میگی بهم رحم کن..من نمیتونم یه لحظه هم این حضورخودخواهانه رو ازت انتظارداشته باشم..
راستش خیلی سخته ..خیلس سخت ترازینکه بشه ازتوان یه آدم بربیاد..من تنهام تواین راه بدون همراهییه تو ..میدونم..اما هیچ برنامه ای ندارم..نمیخوام هیچ برنامه ای داشته باشم جزصداقت...چون میخوام خودم باشم..بدون هیچ نقشه ای..نمیخوام نقشه بکشم چون میخوام خودموببینی وباورکنی..میدونم قدرت صداقت ازهمه چی بیشتره ..
من هیچ مشکلی یامخالفتی ندارم بیاتمام آزادی های فردیه من روبگیر..من اصلاآزادی میخوام چکار..فردیت یعنی چی وقتی انقدر درمنی..من ازهمین آوارگی و سرگشتگیه که هرچیه دردمیکشم..وبهت حق میدم که هرسندی هرحقیقتی هرچیزپنهانی روبخوای بدونی تااینکه زمانی که اعتمادت بهت برگرده..
خداشاهده من چیزی ندارم که ازتومخفی کنم چون تردیدی ندارم..همه رفتاروجودم اینودادمیزنه!دوماهه گذشته  که هیچی دوساله گذشته رو برمیگردم عقب و سرم بالاست!
اینوباورمیکنی..ایشالله خداکمک میکنه..
نمیدونم به خدا..من ازخودم مطمعنم که چنین پیشنهادی دادم..خدای من ..قبول داری که قلبم ازهرچقدرفاصله همزمان باتودردمیگره ..بعدچطورباورمیکنی که من میتونم دوباره باتوبدکنم..حتی ذره ای ..نه روبروت نه پشت سرت..
به رخم بکش!من کردم پس باید خودم تاوان پس بدم!بیا اصلا اینطورنگاه کن که من بزارمدتی باشم شاید همه این دردی که کشیدی ذره ذره پس دادیش به من ورهاشدی..شاید خوب شد و آروم شدی و تونستی زندگیتو جور دیگه ای آغازکنی.
من فقط میخوام هرچی که به صلاح توهه پیش بیاد..ادعانیست واقعیت وجودمه ..

من دووم میارم تازمانی که توبه زندگی عادی برگردی و بگی میتونم حالابازهم به زندگی بخندم چه بامن چه بی من..
نمیتونی بهم بی اعتمادباشی..نمیتونی تصورکنی که من دست ازپاخطاکنم؟چون من اگه بخوام اینکاروکنم مگه بیمارم که بخوام اینطور کنارتوباشم؟چرابیام  راهی که دووم آوردنش سخته !خوب میرم به همه راه های آزادانه ای که میتونه باشه!
چرامن اوناروپس بزنم..؟اگه من میخوام خوش بگذرونم یا مریض این چیزهام چراباید تورو آزاربدم

من ازتو به خودم وفادارترم..اینوقول میدم..میخوام ثابت کنم که ازروی خودخواهیم نیست با همه سختی و دلتنگی و بی قراری و آوارگیم با همه حقیقت تعهدی که توباورش نمیکنی اماهست من هیچ جوری نمیخوام لخظه ای اضافه آزارت بدم..من میخوام که آرامش برگزده به زندگیت شاید منم آروم شدم..من اون روزی که خیانت کردم از حداکثر خواسته ام که از حداقلش هم گذشتم..همه این بی تابی های بعدش جون دادنش بود که باز زنده موند حالا باهاش کناراومدم ومیدونم همیشه هست ونمیوتنم برای نادیده گرفتنش کاری کنم..
وهیچ وقت کاری نمیکنم..
باتمامم تورودروجودم پذیرفتم ودیگه باهات دردرونم نمیجنگم..

این زندگی خودمه که میخوام وقت این تلاش بشه.. اما زندگی شماهم هست همین حالا که فرصت دیگه ای برای تصمیم گیری کناریکی دیگه داری..
کاملا حس میکردم که احساست حالا که تصورمیکنی یک درصدبرگردی چقدربه سمت اوکشیده خواهدشد!!
من باورنمیکنم تکراری بشه هرچند که خودم هم قبلا ترسیدم از برگشتن و روبرو شدن باحقیقت که هیچی شبیه گذشته نیست!امااگه میخواست تکراری بشه شده بود..یه جایی شده بود نه اینکه انقدر قوی شده باشه به جاش..
نمیدونم چیزی دردرونم میگه میشه که توباورم کنی..میشه ببینی..
میشه اعتمادکنی..میشه چون من از بیشترهمه میشناسمت.بیشترازهمه میدونم که چطورباید باشم ..بیشترازهمیشه یادگرفتم..
باهمه اینهابرای اینکه باورم کنی که چقدربرام آرامش خیالت وآینده ت اهمیت داره وچقدردوست دارم که هرجا که خوشحال میمونی برای همیشه باشی و ببیی که ازروی خودخواهی و اینکه فقط نگهت دارم به اجبارو اصرارو ادعای دروغ نیست..تعارف که ندارم من اگه کنارت هم نباشم دارم راه خودمو میرم پس قرارنیست چیزی اززندگیه من عوض شه اما زندگی شماچرا.
میتونم تحمل دردتو داشته باشم اما مثل عزیزی که میدونم که اگه این داروروبخوره هرچقدرتلخ و زهر اما خوب میشی برای همیشه..
 خداکمک میکنه..
ومطمعنم هرجا اگه بخوام روراست نباشم درمقابلت خداراهمو ازتو برمیگردونه..
 خدا روگواهی میگیرم لحظه ای اگه تمامم ازحقیقتی که برات ادعاکردم دورشد ..






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر